شاید درکش کمی سخت باشد، درک اتفاقات ریز و درشتی که در طول تاریخ رخ داده است. اغلب وقتی می خواهیم یک کتاب تاریخی بخوانیم، بالشی بر می داریم، گوشه ی دنجی از خانه را انتخاب کرده، دراز می کشیم و کتاب را تند و تند مثل یک رمان مهیج و گاهی کسل کننده می خوانیم و کمتر به این نکته توجه می کنیم که آنچه در حال خواندنش هستیم، زندگی یک عده آدم هایی است که روزگاری مثل خودمان روی این کره ی خاکی راه می رفتند، می دویدند، می خوابیدند و ... زندگی می کردند.
گاه برخی از وقایع تاریخی آن قدر مضحک اند که بیشتر به یک فکاهی شباهت دارند. داستان پادشاهان کم خرد و وزیران زیرک، جریان جنگ های خانمان سوزی که بر اثر یک خودخواهی ساده شروع شدند، حکایت جاسوسانی که ناشیگری در کار، سرشان را به خاطر هیچ و پوچ بر باد داد و هزاران داستان دیگر که لبخند تلخی را بر لبان هر خواننده ای می نشاند.
و در این میان بخش هایی در تاریخ وجود دارد که نه تنها خنده دار نیست بلکه بسیار تکان دهنده است. حقایقی که باور نکردنی بودنشان چیزی از واقعی بودن این رویدادها نمی کاهد. شاید یک روز هم داستان زندگی امروز ما، موضوع کتاب های تاریخ شود. هیچ فکر کرده اید که در آن روز خوانندگان کتاب ها در مورد ما چه خواهند گفت؟ آیا ما را به خاطر بی فکری و حماقت یا خودخواهی و نفس پرستی هایمان سرزنش خواهند کرد یا اینکه از ما با افتخار و غرور یاد کرده و فاتحه ای نثار روحمان می کنند؟ آنچه زندگی آیندگان را می سازد امروز در دستان ماست. هر حرکت کوچک ما می تواند باعث تغییرات بزرگ در آینده شود. دو ضلع یک زاویه در رأس یکدیگر را ملاقات می کنند ولی هر چه امتداد می یابند، بیشتر و بیشتر از یکدیگر فاصله می گیرند. آیا ما امروز می توانیم منشأ حرکتی باشیم که آینده بشریت را به سمت کمال سوق دهد یا آنکه با به آتش کشیدن درب خانه، غصب حق ولایت از تنها جانشین بر حق رسول خدا(صلی الله علیه وآله)، به شهادت رساندن تنها فرزند دختر پیامبر بر روی کره خاک و هزاران حرکتی که با کوتاه بینی و تنگ نظری و توجیه های رنگارنگ ارتکاب آنها را بر خود حلال می شماریم منشأجنایاتی خواهیم شد که نسل بشر تا وقتی که بر روی این سیاره ی منظومه ی شمسی یا در هر جای دیگر از کیهان نفس میکشد، انواع لعن و نفرین ها را نثار ما می کند؟ آیا فرزندان ما، پدران و مادران خود را به خاطر تأخیر در ظهور امام زمان(عج) سرزنش نخواهند کرد؟
بس است دیگر! این حرفها مال دل های دردمند است. من که دردی ندارم که فریادش کنم. فریاد "سهم ابوذر"هاست. و ابوذرها به گوشه ی گلزارهای شهدا، کنج آسایشگاه ها و نخلستان ها تبعید شدند تا جلوی چشممان نباشند و شور و سرمستی عیدمان را خراب نکنند. این زندگی دیگر گوشی برای شنیدن حرف های آنها ندارد.
بهار زیباست. پایان خواب زمستانی درختان، سر بر آوردن گل ها، آوازخوانی گنجشک ها، موسیقی جان نواز آب در بستر رود و ...، بهار زیباست. پس چرا هر زمان که می آیم مسحور این نمایش دل انگیز طبیعت شوم، تلنگری بر جانم می زنی که:
آی آدم ها که در ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد
می سپارد جان...
مگر نگفتی که به این آیات تو بنگریم و درس خدا شناسی بگیریم؟ پس این خوره ی اضطراب و تشویش چیست که بر جان خسته ام افتاده. چرا نمی توانم مثل دیگران شاد باشم، مهمانی بروم و سرخوشانه در جشن طبیعت شرکت کنم؟
محرم و صفر که تمام شد، لباس های سیاهمان را درآوردیم و حلول ماه ربیع الاول را تبریک گفتیم. سالهایمان مثل چرخ و فلک بازی بچه ها شده، از محرم و صفر به ربیع، از ربیع به فاطمیه، از فاطمیه به رجب و شعبان و از آنجا به شب های قدر و دوباره محرم و صفر. سرم گیج رفت از این بازی اسب عصاری و الاغ آسیاب به دوش. کجا رفت ظهور این حدیث شریف که "کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا"؟ مردم این شهر چه طور فراموش کردند که 12 ماه سال همه یک نام دارد، محرم و تمام روزهای این ماه، عاشوراست و تمام لحظات، لحظه ای است که آن لعنتی بر سینه ی اباعبدالله(علیهالسلام) نشسته و حسین(علیهالسلام) در همان حال با او سخن میگوید و می خواهد حقیقت وجودی خویش را بر او آشکار سازد.
ای تاریخ، تو چه اندازه کثیف و نفرتانگیزی! کاش می شد تمام صفحات تو را که هر یک به خون مظلومی آغشته است، پاره کرد و دوباره نوشت.این چرخ و فلک چه بر سر نوع بشر آورده! ای دوست، ای خواننده که از ورای شبکه جهانی این نوشته ها را می خوانی، از من به تو نصیحت که اگر میخواهی عاقبت به خیر شوی، هیچ گاه سوار بر این دستگاه کذایی نشو! همواره هوشیار باش که مبادا در حال مستی و غفلت سوارت کنند، آن زمان است که دیگر صدای حسین(علیه السلام) را به درستی نخواهی شنید. از هر خطبه تنها چند تکه منقطع به گوش ات خواهد رسید. حسین(علیه السلام) آمده که ببرد. دستت را که به او بدهی، دیگر تو را سوار بر چرخ و فلک نخواهد کرد. او بُراق دارد. براقی که تا سدرةالمنتهی را یک نفس میتازد. حسین(علیه السلام) آمده که ببرد، با براق. هر که هستی باش. در قافله ی حسین(علیه السلام) جا برای همه هست. حسین(علیه السلام) سوا نمیکند، درهم میخرد. اصحاب شمال را به هدایت، اصحاب یمین را به جذبه و مقربان را با به آغوش کشیدن، تا ببرد و منا اهل البیتشان کند. که خدا فقط یک خانواده را به رسمیت میشناسد. خانواده ای که پدرش علی(علیه السلام) است و مادرش زهرا(سلام الله علیها)، با جدّی که رحمة للعالمین است و فرزندان این خانواده تمام مردان وزنانی هستند که در طول تاریخ توانستند در کورهی ابتلائات مس وجود خویش را با کیمیای مشیت و اراده ی الهی به طلای ناب تبدیل کرده، به مقام رضا برسند و پیروز و سربلند در پیشگاه علیون که شاهد و ناظر بر اعمال تک تک بندگان هستند، بایستند تا ایشان معلوم وجودی این بندگان مخلَص را به عین بکشانند. و ایشان را به جایگاهی برسانند که از ملائک این گزارشگران عینی پرّان شده و خود معلمان غیبی گردند. زیرا این تنها انسان است که میتواند عالِم به اسماء الهی شود و ملائک گزارشگرانی بیش نیستند. " تنها سلمان نبود که بهشت مشتاق اوست. بسیاری از افراد هستند که بهشت مشتاق آنهاست. این دسته کسانی هستند که سعی کرده اند بهشت را در دنیا ببینند و درد جهنم نفسشان را در دنیا ادراک کنند و برزخ خود را در میادین بلا طی کنند و عده ای را هم شفاعت کنند."
حسین(علیهالسلام) که بار سفر بست، سیل نصایح خیرخواهان جاهل و بدخواهان عاقل جاری شد. حسین(علیهالسلام) در مقابل محمد حنفیه ایستاد و با همان ادب و وقار و متانتش گفت:" من خواب دیدم که میخواهد مرا شهید ببیند و خانوادهام را اسیر."
:" خواب دیدی حسین جان؟! ... خیر باشد انشاءالله ... ولی خواب که حجت نیست برادر من."
محمد حنفیه اینها را نگفت، شاید هم در دلش گفت، نمیدانم. به من ربطی ندارد. من فقط میدانم که خودم بارها این حرفها را در دلم زدهام، هر چند هیچگاه رویم نشده که به زبان بیاورم.
میدانی تماشای کاروان حسین(علیهالسلام) که میرفت در حالیکه پیک مرگ در عقب آن بود، مرا به یاد چه چیز انداخت؟! به یاد پدر و پسری که میرفتند تا به جای خلوتی را بیابند تا پدر مأموریت خویش را به انجام رساند. پدر کارد در دست و پسر مطیع و بیهیچ اعتراضی در عقب وی. آخر پدر خواب دیده بود. سه شب پشت سر هم.
هفت بار شیطان آمد و گفت:" خواب؟! ... خواب که حجت نیست!" حکماً یک بار به توجیه آمد، یک بار به سُخره، یک بار به ...، همانطور که بر من و تو میآید. و ابراهیم(علیهالسلام) هر بار بر او سنگ پراند و او را از خودش راند، در حالیکه من همیشه همان بار اول تسلیم میشوم.
میدانی فرق من با ابراهیم و حسین(علیهالسلام) چیست؟ من همیشه سرگردانم و آنها همیشه با یقین قدم برمیدارند. من همیشه کاسهی "چه کنم؟!" در دست گرفتام و آویزان هر کس و ناکسی میشوم و آنها در هر میدانی از میادین ابتلا و امتحان الهی میدانند چگونه عمل کنند. من هر گاه بر سر دو راهی میرسم، یا هر گاه پیشامدی رخ مینماید، همچون خوابزدهها گیج و منگ بر جای میمانم و دست آخر دل به دریا زده و یک راه را انتخاب میکنم و نتیجه را بر عهدهی شانس میگذارم و آنها ...
مگر نگفتی که امتحان جزء انفکاک ناپذیر حیات دنیوی است؟ مگر نگفتی که امتحان موضوعی است که برای آن باید بنابر مشیت الهی حکم داد؟ مگر نگفتی از آنجا که موضوع امتحان هیچگاه تغییر نمیکند، به جای آن که به دنبال تغییر این موضوع باشیم، باید انرژیمان را صرف استخراج حکم صحیح کنیم؟! شنیدهام فقها برای استنباط یک حکم از یک موضوع از 4 منبع مدد میجویند: کتاب، سنت، اجماع، عقل. آیا برای یافتن مشیت الهی برای موضوعی مثل امتحان هم، همین 4 منبع کافی است؟
جریان دردناکی است، ماجرای انشاد حضرت اباعبدالله(علیهالسلام) در میدان جنگ. انشاد یعنی قسم دادن. بعد از ظهر عاشورا است، همهی یاران رفتهاند و تنها حسین(علیهالسلام) باقی مانده است. لباس رزم از تن به در میآورد و به میدان میرود. سپاه عمر بن سعد را قسم میدهد که آیا آنان نمیدانند که جد حسین(علیهالسلام) پیامبر خداست؟ آیا نمیدانند پدرش علی بن ابیطالب(علیهالسلام) و مادرش سیده زنان عالم است؟ آیا نمیدانند که عمامهای که او به سر دارد و شمشیری که در دست گرفته، از آن رسول خدا(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) است؟ ...
و همه جواب میدهند:" نعم ... نعم ... نعم ..."
آیا عجیب نیست که آدمی در حالی که عالم به عظمت و آگاه به حقیقت وجودی انسانی چون حسین(علیهالسلام) است، بر سینهی وی مینشیند، خنجر از نیام بیرون میکشد و ... این علم چرا نافع نشد بر سر دو راهی تصمیم؟!
چه میشود که علی بن ابیطالب(علیهالسلام) که علمش علم خداست، از روی سینهی عمرو بن عبدود که خدو بر چهرهی او میاندازد، برمیخیزد تا مبادا شمشیر به مشیت خود زند و شمر گستاخانه بر روی سینهی فرزند علی(علیهالسلام) مینشیند و قربة الی الله خنجر بر گلویش میگذارد و میگوید:" من میدانم که بر روی سینهی فرزند فاطمه(سلاماللهعلیها) نشستهام؟
آن علم کجا و این علم کجا؟
آیا علم به تنهایی میتواند شمشیر برّانی باشد برای بریدن گردن عوای نفس در میدانهای جهاد اصغر و اوسط و اکبر؟ آیا در این میان، سالک طریق حقیقت محتاج ابزاری دیگر نیست؟ ابزاری به مراتب قویتر و تکیهگاهی بسی محکمتر؟
آری، همه چیز در قلب است، فرق میان من و ابراهیم(علیهالسلام) در این است که او فلبی تزکیه شده دارد، قلبی که حقایق را درمییابد، آنگاه لب به سخن میگشاید و راه را از بیراهه مینمایاند. همین است که ابراهیم(علیهالسلام) بیمحابا صید عنقا میکند و من همچنان اندر خم یک کوچه سالها و سالها عمر به بیحاصلی وبوالهوسی تلف میکنم.
دوست من، میدانم که درد جانکاهی که در سینه داری ، تو را به اینجا کشانده، همان چیزی که مرا نیز پریشان ساخته. میدانم که تو ، نوجوان و جوان امروز برخلاف جوان چند دههی گذشته، باشنیدن یک حرف صوری در باباحکام و اخلاق اقناع نمیشوی. انقلاب امام(ره) قلبهای همه ما را به صدا درآورده، هر چند قلب در زیر خروارها خاک منیت و هوی و هوس و امیال حیوانی مدفون شده ولی امام(ره) شمع کلبهی قلبها را روشن کرده، همین است که قلب من و تو بیدار شده و میخواهد حرف بزند، میخواهد صدایش را به گوش ما برساند، میخواهد فریاد بزند:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
میخواهد از درون دست ما را در میدان ابتلائات آخرالزمان بگیرد تا کاسهی گداییمان جلوی هر کس دراز نباشد تا به قول یک دوست:" این قدر مصرف کننده نباشیم!"
و صدای حسین(علیهالسلام) در بطن تاریخ پیچیده و هر لحظه و در هر مکان گوش جان انسانها را نوازش میدهد. نمیگویم گوش سالکان را بلکه اعتقادم بر این است که حسین(علیهالسلام) هنوز که هنوز است امید به هدایت نوع بشر دارد. از اصحاب مشئمه گرفته تا اصحاب میمنه و السابقون السابقون. حسین(علیهالسلام) همچون آب است، جاری. به هر موجودی، بنابر استعداد وجودی او فیض میرساند. گیاه را گیاه میکند، حیوان را حیوان و انسان را انسان. بقیهاش به تو مربوط است که در چه صورتی و با کدام وجه از وجوه وجودیت در مقابل این فیض جاری قرار بگیری. اگر در سلک اصحاب مشئمه باشی، کار حسین(علیهالسلام) حجت تمام کردن است، اگر در جمع اصحاب میمنه باشی، تو را رهبری میکند در مسیر یمن و برکت و اگر استعدادش را داشته باشی، تو را به درجهی مقربان سوق خواهد داد و اگر درمیان مقربان باشی، تو را تا مقامی بالا خواهد برد که از ملک پرّان شوی، آنچه در وصف ناید آن شوی.
حال انتخاب با توست، در بازار دنیا چه معمالهای میخواهی با خدا داشته باشی که او بهترین خریداران است.
سلام، خیلی وقت است که با هم صحبت نکردهایم. بگذار یادم بیاید... آهان!... بله!... از همان اولین دفعه که کرکرهمان را بالا کشیدیم. البته باید بگویم که در این مدت ما خیلی حرف زدیم ولی جوابی از شما نشنیدیم!
این دو خط، مقدمهی یک گلهگذاری اساسی است. پیش از همه بهتر است مخاطب این صحبتهایم را مشخص کنم.
اولاً از همه کسانی که در این مدت مطالب را دنبال کردند و ما را از نظرات و پیشنهادات خودشان بیبهره نگذاشتند بسیار ممنونیم.
از آنها هم که هر از گاهی، به طور مستقیم و غیر مستقیم نظر میدهند، ممنونیم. به خصوص آنها که ما را قابل دانسته و حرفهایشان را در همین صفحه مینویسند. و به آنهایی هم که از طریق افراد دیگر صحبتهایشان را به گوش ما میرساندند، میگوییم که آخر مگر آدم عاقل راه مستقیم را رها میکند و متوسل به چندین و چند واسطه میشود؟! خب همینجا که امکان ارتباط مستقیم فراهم است...؟!
مشخص است که گلهگذاری ما از این دو دسته نیست، بلکه از دست آنها که ما را تحویل نگرفته و تنها ردی که از خود به جای میگذارند، اضافه شدن یک رقم به تعداد بازدیدکنندگان است، کمی دلخور هستیم. به نظر شما این درست است که یک مطلب دو هفته روی صفحه بماند و فقط 4 نظر برای آن نوشته شود، آن هم صفحهای که هر روز چندین بازدیدکننده دارد؟ بابا شما که آبروی ما را بردید؟ مگر از قدیم نگفتند که "مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد"؟ شما که نمیخواهید درِ اینجا تخته شود و ما برویم پی کارمان!
البته ما از کم کاری خودمان هم غافل نیستیم. به همین دلیل یک تمهیداتی در نظر گرفتیم ، بلکه انشاءالله مطالب هر چه سریعتر به دست شما برسد. شما هم برای ما دعا کنید. ولی در عین حال انتظار داریم که در رابطه با مطالب، نحوهی نگارش، انسجام مباحث و خلاصه در مورد هر چیز نظر بدهید، سؤال کنید، بحث مفید به راه بیندازید، تا ما هم مجبور شویم بهتر کار کنیم.
بگذریم. ما برای اینکه نظر شما را راجع به مطالب بدانیم، از این به بعد، یک بخش رأیگیری در این صفحه، برای مطلب جدید قرار میدهیم و شما هم باید به آن مطلب نمره بدهید. البته یادتان باشد که بخش نظرخواهی همچنان فعال است و ما منتظر حرفهای شما هستیم.
راستی در ایام عید ما را فراموش نکنید. انشاءالله به روز خواهیم بود. اگر رفتید مسافرت و بعد از عید آمدید و دیدید که کلی از مطالب را از دست دادید، نکند یک وقت یقهی ما را بگیرید. از ما گفتن بود.
حالا میتوانید مطلب این دفعه را بخوانید.
آیا تا به حال زندگی لاکپشتها را دیدهای؟

لاکپشت ماده بعد از طی هزاران هزار کیلومتر مسافت در دریاها و اقیانوسها، خود را به ساحل دوری میرساند و گودالهایی در میان شن و ماسهها میکند، و بعد از قرار دادن تخمها در درون آنها، بازمیگردد. وقتی نوزادان لاکپشت سر از تخم به در میآورند، به طور غریزی راه دریا را در پیش میگیرند تا خود را به زیستگاهشان برسانند.
آیا با دیدن این صحنهها از قاب تلویزیون، این سؤال به ذهنت رسیده که علت این کار لاکپشتها چیست؟ چرا لاکپشت ماده تخمهایش را در جایی که کیلومترها از زیستگاه اصلی نوزادان فاصله دارد، قرار میدهد؟ چرا در همان نزدیکی جایی را برای این کار انتخاب نمیکند؟
با وجود همه پاسخهایی که دانشمندان به این سوالها دادهاند، من فکر میکنم که مادر میخواهد لاکپشتها با طی مسافت طولانی و بعد از دست و پنجه نرم کردن با انواع سختیها، رشد کرده و قوی شوند تا آمادگی لازم برای زندگی در عمق اقیانوسها و مقابله با خطرات فراوان دریا را به دست آورند.
جریان آمدن ما به دنیا و رفتنمان هم همین است. ما همه مسافران عالم خاک هستیم. یعنی از سوی خدا آمدیم، از هزاران هزار مرحله عبور کردیم، در این سفر گرد و غبار زیادی بر سر و رویمان نشسته و حالا میخواهیم بازگردیم. ما هنگام آمدن به دنیا خواب بودیم و حالا باید هوشیارانه و با آگاهی تمام این مراحل را برای رسیدن به خدا طی کنیم. در هر مرحله یک سری از حجابها و فاصلههای میان ما و خدا برداشته میشود و به عبارت دیگر روح خدایی در ما زندهتر میگردد.
حالا من از شما میپرسم که آیا امکان دارد یک بچه لاکپشت، بدون پشت سر گذاشتن سختیها به مقصد برسد؟ آیا اگر یک نفر، این لاکپشت کوچک ضعیف را درست بعد از تولد بردارد، و در نقطهای عمیق در وسط اقیانوس قرار دهد -در نقطهای که پر است از انواع موجودات مرموز خطرناک که برای خوردن او دندان تیز کردهاند- به این لاکپشت نگونبخت لطف کرده یا اینکه متهم به قتل یک موجود بیدفاع میشود؟ آیا ما میتوانیم با این روح خسته که بعد از این سفر طولانی بسیار کثیف و ژولیده شده و با گذر از عوالم نور به عولم ظلمت آمده و چشمانش تازه به تاریکی خو کرده، یکدفعه بپریم در وسط یک مجلس بسیار نورانی که بهترین بندگان خدا در آن حضور دارند؟ آیا اگر خدا این کار را با ما بکند، شاکی نمیشویم که "آبرویمان رفت!"، "چشممان کور شد!"، "حداقل اجازه میدادید یک دوش میگرفتیم و لباسهایمان را عوض میکردیم!" و ...
حالا ما تبعیدیهای عالم خاک چه باید بکنیم که آماده حضور در پیشگاه خدا باشیم؟!

حتماً تا به حال بارها و بارها به مسافرت رفتهای. در روزهای آخر، وقتی که میخواهی بازگردی، چه میکنی؟ حتماً سرگردان این مغازه و آن مغازه میشوی تا برای علی و حسن و تقی و خاله شوکت و عمو رستم و ... سوغاتیهای مناسب بخری.
امام باقر (علیهالسلام) میفرمایند: "به راستی که خداوند، بندهی مومن خود را با بلا مورد لطف و نوازش قرار میدهد، چنانکه مسافر خانوادهاش را با هدیه."[i]
بلا هدیه خداوند است به بندهای که میخواهد زیبا و تمیز و پاک در محضر پرودگار و مومنان قرار گیرد. درست است که مسافران داستان خلقت، ما هستیم ولی این خداست که برای ما هدیه میفرستد. چون از یک طرف دنیا آنقدر پست است که چیزی در آن یافت نمیشود که بخواهیم برای خدا ببریم و از سوی دیگر خدا غنی مطلق است و هیچ احتیاجی ندارد. او که از فقر ما آگاه است، خودش برای ما هدیه میفرستد.
آیا هیچ وقت به کسی که نمیشناسی یا دوست نداری رابطهای با او برقرار کنی، هدیه میدهی؟ تو در واقع تنها به کسانی هدیه میدهی که دوستشان داری یا میخواهی با آنها دوست شوی. با دادن هدیه فاصلههای میان تو و آن شخص کمتر شده، با هم صمیمیتر میشوید، و او تو را در قلبش جای میدهد.
خدا هم که میداند ما از او بسیار فاصله داریم، برای ما هدیه میفرستد تا فاصلههای میان ما و خودش را کم کند. راه کم کردن فاصلهها سختی و فشار است، همانطور که راه کم شدن فاصلهی میان بچه لاکپشتها با مادرشان، پشت سر گذاشتن سختیها است.
خدا دوست دارد که همه ما خوشبخت شویم. خوشبختی یعنی مقابله با سختیهای زندگی به شیوهای که ما را به خدا برساند. به همین خاطر به 124 هزار نفر از بهترین بندگانش و بعد از آن 12 تا از خوشبوترین گلهای بهشتیاش در هر زمان و مکانی دستور داده که برای کمک به ما کمر همت ببندند. خدا از طریق آنها نحوهی عملکرد صحیح را به ما نشان میدهد.
حالا ما چه باید بکنیم؟
ما در اینجا دو راه پیش رو داریم. یکی اینکه با تبعیت از راهنماییهای فرستادگان خدا، سفر را به سلامت به انتها برسانیم و به سعادت برسیم و دیگر اینکه در هر میدانی طبق خواست و میل خودمان یا اطرافیانمان عمل کنیم که در این صورت از جاده اصلی منحرف میشویم و در راههای مختلفی که نهایتش نامعلوم و خطرناک است، قرار خواهیم گرفت.
بار دیگر تصور کن که به مسافرت رفتهای. هنگام خرید سوغاتی به چه نکاتی توجه میکنی؟ آیا همان چیزی را که برای محسن 4 ساله میخری، برای دایی احسان 46 ساله هم در نظر میگیری؟ آیا وقتی برای زهرا یک عروسک آوازخوان تهیه میکنی، از فروشنده میخواهی که یک عروسک دیگر را هم برای علی کوچولو که عشق ماشین است، کادو پیچ کند؟ آیا برای مادرت همان سوغاتی را میخری که برای خالهی بزرگ پدرت گرفتهای؟ آیا اصلاً خودت را درگیر خرید برای همسایهی قبلی عموی مادربزرگت میکنی؟
در هنگام خرید هدیه به اولین چیزی که توجه میکنی نوع رابطهی شخص با تو است. بالاخره نمیشود که برای همهی در و همسایهها سوغاتی آورد! سپس نکات دیگری را مثل استعداد، علاقه، ظرفیت و مهمتر از همه، میزان توجه و محبت شخص نسبت به خودت در نظر میگیری.
خدا هم در درجهی اول، هدیهاش را به هر کس نمیدهد. به همین دلیل است که ظالمین تاریخ را به حال خودشان رها میکند. در درجهی دوم، کسانی را که نسبت به او محبت بیشتری دارند، به بلاهای سختتری مبتلا میکند تا آنها را سریعتر و بهتر پاک کند و به سعادت برساند.
پس تنها کار ما در دنیا این است که حواسمان باشد که در هر نفس، امتحانی در کمین ماست. فرار از این امتحانات نه امکانپذیر است و نه عاقلانه. پس انرژیمان را در این راه تلف نکنیم بلکه سعیمان بر این باشد که روش صحیح مقابله با این امتحانات را از بندگان خوب خدا یاد بگیریم تا طبق خواست او عمل کنیم. و بعد از آنکه راه صحیح را آموختیم، کاری به بازتاب و نتیجه افعالمان نداشته باشیم. یعنی اگر نسبت به یک نفر که ما را آزار میدهد، محبت کردیم ولی دفعهی بعد دیدیم که او دست از کارش بر نمیدارد، هر چند میدانیم که شخص ناسپاس لیاقت محبت را ندارد، باز هم گذشت کنیم. چون ما با خدا طرف هستیم و به خاطر رضایت او این کار را میکنیم.
و این را هم بدانیم که آدم تا وقتی که ضعیف است، هم خدا را میخواند و هم چیزی از او میخواهد؛ وقتی که متوسط است، خواستنش کم میشود و خواندنش بیشتر میشود و وقتی که بالاتر رفت و به اوج انسانیت رسید، فقط و فقط خدا را میخواند.[ii]
سعی کنیم همیشه در آن بالاها سیر کنیم و جزء بهترینها باشیم.

جهان کتابی است پر رمز و راز و شریعت، کلید حل این پیچیدگیهای بیشمار است. جهان هستی، به منزلهی یک معادلهی بزرگ ریاضی است، با همان دقت و زیبایی و شاید زیباتر. درست است که ما از درک این نظم عظیم بسیار فاصله داریم ولی فهم این ارتباطات حتی در مرحلهی ذهن نیز بسیار شیرین و دلپذیر مینماید.
در دوران نوجوانی، سوالهای زیادی پیرامون پدیدههای مختلف جهان داشتم و به دلیل جهل و ناآگاهی، خود را از مشاهدهی نظم عظیم جهان محروم ساخته بودم. خدا عنایت کرد و مرا در مسیری قرار داد که هر روز حقایق بیشتری برایم مکشوف میشد و زندگی از یک روزمرّگی بی حاصل، تبدیل به یک تجربهی ارزشمند میگردید. (من عقیده دارم که مومنین به دلیل شناخت بیشتری که از واقعیات پشت پردهی نظام طبیعت دارند، بسیار بیشتر از انسانهای دیگر از حیات دنیوی لذّت میبرند.) و اکنون که گوشهای از این حقایق برایم باز شده است، دلم به حال آنها که هنوز سخنانی از جنس حرفهای نوجوانی من میزنند، میسوزد، آنها که سالهاست دوران نوجوانی را پشت سر گذاشتهاند.
من نمیدانم چرا یک دکتر این مملکت که سالها درس خوانده، باید بپرسد که چرا خدا راضی میشود که انسانها تا این اندازه دچار سختیها و مشکلات شوند؟
من نمیدانم چرا یک فارغالتحصیل رشتهی الهیات که تمام جوانیاش را صرف علوم دینی کرده، با کوچکترین مشکلی که برایش پیش میآید، بی صبرانه و با ارتکاب انواع گناهان و آوردن توجیههای(توجیهات) رنگارنگ به دنبال راه فرار میگردد؟
بر من خرده مگیرید که چرا از این قشر بریدم. من در این میان انسانی را ندیدم که بی محابا خود را در میانهی آتش ابتلائات بیندازد و در همان حال فریاد بزند: "الهی رضاً برضائک". آهای آقای دکتر، آهای خانم استاد دانشگاه، آهای آقای وکیل و مدیر و معاون و... کجا رفته آن طمأنینهتان در هنگامهی امتحان الهی. پس چرا به مدرکتان تطمئنّ القلوب نشدید؟...
من دوران نوجوانی خود را با شهید چمران گذراندم. در حالی که نمیدانستم چه چیز در این مرد بزرگ مرا به خود میخواند. ولی امروز میدانم. چمرانِ امروزِ من، تویی! او مرا با تو آشنا کرد تا بدانم که "هدف آمدن ما در دنیا رسیدن به پروردگار است و موضوعی که با آن به این مقصد میرسیم، امتحان است." چه حقیقت زیبا و در عین حال سنگینی!
"خدایا تو را شکر میکنم که مرا آنچنان در عشق خود غرق کردی که بدون ترس و بیم به دریای مرگ فرو روم و در راه تو از همه چیز بگذرم، و آنقدر به من طاقت دادی که کوههای فشار را بر گردهی ضعیف خود تحمّل کنم، و آنقدر توانایم کردی که طوفانهای سهمگین را بر سینهام بپذیرم و آنقدر بینیازم کردی که دنیا به دشمنیام برخاست و از زمین و آسمان دشمنی و کینه و عداوت میبارید ولی در من تأثیری نمیکرد."[i]
"وقتی خدا کسی را دوست داشته باشد، او را بغل میکند و فشار میدهد! درست همان کاری که حسین-علیهالسلام- با یارانش کرد." کافیست یک "یا حسین" بگویی، آنوقت است که سیل بلاها و امتحانات بر سرت سرازیر میشوند. میترسی؟! نه!... شجاع باش! مگر حسین-علیهالسلام- را دوست نداری؟ مگر حسین-علیهالسلام- را به عنوان یک مرد بزرگ و حماسه ساز در تاریخ بشریت نمیشناسی؟ مگر آرزو نداری که لحظهای به جای یکی از یاران حسین-علیهالسلام- بودی تا او سرت را بر زانوی خویش بگیرد؟ پس بدان که حسین-علیهالسلام- وزین است.
"ای حسین، در کربلا، تو یکایک شهدا را در آغوش میکشیدی، میبوسیدی، وداع میکردی، آیا ممکن است، هنگامی که من نیز به خاک و خون خود میغلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاری و عطش عشق مرا به تو و به خدای تو سیراب کنی؟"[ii]
"خدایا تو را شکر میکنم که حسین را آفریدی،
ای خدای حسین تو را شکر میکنم که راه پرافتخار شهادت را در جلوی پای روندگان حق و حقیقت گذاشتی."[iii]
بدان که حسین-علیهالسلام- وزین است، برای حمل این وزنهی گرانسنگ باید بازوانی پرتوان داشت، همین است که بلا برای اهل ولا، مثل آتش برای طلاست.
"خدایا، تو را شکر میکنم که مرا در کوزهی غم گداختی و در دریای درد آبدیده کردی و در برابر حوادث روزگار روئین تن نمودی، تا سختترین مشکلات حیات و خطرناکترین ضربههای تاریخ را عارفانه و عاشقانه تحمل کنم."[iv]
مگر از این روزمرّگی به تنگ نیامدهای؟ مگر نمیخواهی مثل این سیل عظیم کرمهای خاکی نباشی که همه به تقلید از یکدیگر در مسیری میروند که هیچ نمیدانند نهایت آن کجاست. آنها که در انتهای صف قرار دارند، به سرعت حرکت میکنند، بیرحمانه برای خود، از دیگران پلههای ترقی میسازند تا زودتر برسند و آنها که رسیدند جرأت نمیکنند اعلام دارند که در نهایت این تلاش بیحاصل هیچ چیز وجود ندارد، هیچ چیز!
"در دنیا آدمهایی هستند که در ظاهر زندهاند، نفس میکشند، راه میروند، حرف میزنند، زندگی میکنند، اما در حقیقت اسیر دنیا و بردهی زندگی و ذلیل حوادث هستند، از خود اراده و اختیار ندارند، آلت بِلا ارادهی عوامل طبیعتاند... و اکثریت بشریت، از ملیونها و ملیاردها مردمی که همه روزه به دنیا قدم میگذارند و زندگی میکنند و میروند، از همین قماشاند. بر اعمال آنها هیچ نتیجهای مترتب نیست، هیچ تأثیری بر عالم وجود ندارند، اگر چه زندگی میکنند ولی مردهاند، بین زندگی و مرگ آنها تفاوتی وجود ندارد. اینان برای آنکه نمیرند، آنقدر خود را کوچک میکنند که گویا مردهاند... حیات حقیقی خود را نابود میکنند، تا زندگی مادی جسد را تأمین نمایند، مانند کرمی که در لجن میلولد و خوش است که بوی تعفّن ننگ و ذلّت و پستی را استشمام میکند."[v]

ولی تو، ای آنکه میخواهی از این صف جدا شوی، بدان که "خداوند دوست دارد قهرمان بپرورد!" مگر در طول تاریخ بشر چند قهرمان حقیقی وجود داشته است؟ و خدا میخواهد تو یکی از آنان باشی. پس از این میادین امتحان فرار نکن. برای گریز از شماتتها به صف این ابلهان مپیوند. از ترس آینده، آیندهای که آمدن و نیامدنش مساوی است، از ابتلائات نگریز، در هر میدان که قرار گرفتی، بنگر که رضای خدا و مشیت او در کدامین عمل است. به میل خود وطبق هوای نفس خویش ، قدم برندار. "تمام پیروزی یاران حسین-علیهالسلام- مرهون مراقبهی خوب در امتحان بوده است؛ یعنی فقط دنبال مشیت خدا در آیینهی انسان کامل بودند... همهی لاابالیگریها، خطاها و ظلمهای دشمن، به علّت توجه نکردن به حکم بوده است. آنها همگی در متن موضوع بودند و امتحان و بلا را داشتند، اما توجه به مشیت خدا نکردند."
"انسانی میتواند زندگی حقیقی داشته باشد که اسیر و بردهی زندگی نگردد. هیچ چیز حتی خود زندگی او را به قید و بند اسارت و ذلّت نکشاند، آزاد و مختار باشد و تا وقتی که زنده است با افتخار و شرف زندگی کند، و هنگامی که مرگ فرا رسید، آن را با آغوش باز بپذیرد، که خود مبدأ حیات اخروی و تکامل بزرگتر و مهمتری است... چنین زندگی ممکن است کوتاه باشد، اما ثمر بخشتر از هزارها زندگی است. ارزنده تر از قرنها زندگی است."[vi]
1. میگوید:"خدا این همه نعمت به تو داده، ما این همه امکانات برایت فراهم کردیم که برای خودت کسی بشوی... برگرد بیا سر زندگیات... پس فردا مملکت به امثال تو احتیاج دارد..."
صورتش ر اکه نمیبینم ولی از لرزش صدایش میفهمم که بغض کرده.
در دلم شروع میکنم به شمردن نعمتها:"پدر خوب، مادر مهربان، معلمهای باسواد، قیافهی زیبا، غذاهای رنگارنگ، خانهی بزرگ و راحت، تحصیلات عالی..."
شدهام عین بچههای مهدکودک که یک میکروفون جلویشان گرفتهاند و آنها هم تند و تند دارند نعمتهایی را که خدا جون(!) بهشان داده، میشمارند؛ درست با همان ترتیب که از خانم مربی یاد گرفتهاند.
میگویی:"کجای کاری کوچولو؟! آن تلویزیون را خاموش کن... انگار کلهم در عوالم دیگری سیر میکنی!"
صدای لرزان پشت گوشی دور و دورتر میشود.
2. کوه، جزء اصلی نقاشیهای دوران کودکیمان بود، با خورشیدی که از لابهلای قلهها به سختی سرک میکشید. انگار کوه از خورشید هم بالاتر بود. کوه از همه چیز بالاتر بود. از خانههای سقف شیروانی، از دخترهای موبلند، از چمنها و گلها ودرختها... کوه مظهر قدرت بود، با آن کلاهک سفیدی که در تابستان و زمستانِ نقاشیها، همواره به سر داشت.
3. موسی (علیهالسلام) گفت:"خداوندا، خود را به من بنمایان." خدا فرمود:"من بر این کوه تجلی خواهم کرد، اگر تاب آورد، تو هم تحمل خواهی کرد." خدا تجلی کرد، نه بالذات، بلکه در جلوهی شیعهای از شیعیان مولا (علیهالسلام).
|
جسم خاک از عشق بر افلاک شد |
کــوه در رقص آمـد و چالاک شد |
|
عشــق جــان طـــور آمــد عاشـقا |
طور مست و خرّ موسی صاعقا[i] |
دخترٍ موسای نبی، هرگاه نقاشی میکرد، قد پدرش را از تمام کوهها بلندتر میکشید.
4. میگویی:"نعمت یعنی پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) دست علی (علیهالسلام) را گرفت، او را از زمین بلند کرد و بالا برد. بالاتر از تمام کوهها، نه!... بالاتر از تمام آدمهایی که از کوهها هم بلندترند.
نعمت یعنی علی (علیهالسلام) دست تو را هم گرفته، همیشه گرفته... باور نمیکنی؟! پس اگر جرأت داری از او بخواه که لحظهای دستت را رها کند. ولی حواست باشد که هر که بالاتر نشست، استخوانش سختتر خواهد شکست. از ما گفتن بود!"
5. میگوید:"تو با این کارهایت داری کفران نعمت میکنی. شاگرد اول رشتهی فلان دانشگاه بهمان که نمیرود زیر آتش، خود را به کشتن بدهد. تو با بقیه فرق داری."
صدایت در گوشم میپیچد. میگویی:"کفران نعمت خود دیدن است. اسیر منیتها و هوی و هوس شدن است."
ماندهام چه جوابی به او بدهم. این بار دیگر بغضش میترکد. ولی ناگهان انگار خط روی خط میشود.
:"علی، علی، ابوذر. علی، علی، ابوذر."
:"علی به گوشم."
:"ابوذر بجنب، بچهها دارند قیچی میشوند... "
یک نفر بغضش میترکد. همه جا تاریک میشود. سیاهی نخلها، نور ماه، چاه... صدای گریه یک مرد میآید!

6. صحنه دوباره روشن میشود. نمیدانم چه موقع از روز است. تصویر مردی در حال رفتن. چهرهاش پیدا نیست. چند کودک پشت سرش میدوند. قدمهایش را آهسته میکند تا کودکان به او برسند. مرد دیگری در کنار خیمهای ایستاده و دور شدن آنها را تماشا میکند.
:"اسب و شمشیر مرا میتوانی با خود ببری، ولی... مرا رها کن! من نمیتوانم با تو بیایم یابن رسول الله!"
:"اسب و شمشیرت به کار ما نمیآید... ما تو را میخواستیم، خودت را عبدالله!... کفر، نعمت از کفت بیرون کند... نعمت صید وحشی است..."
پژواک صدایش در گوش مرد میپیچد.
:" نعمت صید وحشی است... نعمت صید وحشی است... نعمت صید وحشی است..."
و عبدالله دورشدن حسین (علیهالسلام) را تماشا میکند.
7. یک آهنربا برداشتی و مدام آن را به یک مشت گیرهی کاغذ نزدیک میکنی. گیرهها به سرعت جذب آهنربا میشوند. آهنربا را به آرامی بالا میبری. چند تا از گیرهها بر زمین میافتند. برمیخیزی و میایستی.
چند تا از گیرهها میافتند.
میخواهی بروی بالای چهارپایه. در هر حرکتت چند تا از گیرهها، آهنربا را رها میکنند.
قامت راست میکنی. فقط چند گیره به آهنربا چسبیدهاند. فقط چند تا. به عدد انگشتان یک دست.
میگویی:"گیرهی خوب باید دست آهنربا را محکم بگیرد."
آن وقت بالا و بالاتر میروی. آنقدر بالا که صدایت را به سختی میشنوم، مثل وقتی که میرویم کوه و من همیشه از تو عقبترم.
از آن بالا داد میزنی:"الناس عبید الدنیا و الدین لعقٌ علی السنتهم، یحوطونه ما درت معایشهم، فاذا محصوا بالبلاء قلّ الدیانون."[ii]
|
8. پــا نهـــاد از روی همــت در رکــــاب |
کرد با اسب از سر شفقت خطاب |
|
کـــای سبــک پر ذوالجــناح تیزتــک |
گـرد نعلت سرمهی چشـم مــلک |
|
ای به رفتــــار از تفـــکـــر تیــــزتـــر |
وز بُراق عقــل، چــــابک خیــــزتر |